#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_517
- اگر فکر کردی با این اندازه شناخت ازش، دلم راضی میشه تو رو بهش بسپرم، پدر بودنمو زیر سوال بردی.
نگران، به پدرش نگاه می کند.
- یعنی شما هم رضایت ندارین؟!
بلند می شود.
- به اومدنشون چرا، ولی به گرفتن ِ تصمیم قطعی با این عجله، نه!
دست می کشد به موهای نرم نازنین.
- به حرفهایی که زدم خوب فکر کن دخترم... اول درست فکراتو بکن، بعد به دل ِ خودت و اون آقا امیدواری بده...
نازنین لبش را گاز می گیرد.
- شکوه جون چی؟!
با اطمینان، آرام پلک می زند.
- همه ی سعیمو می کنم رضایتشو بگیرم...
لبخند و نگاه ِ نازنین، پر از امید می شود.
امیرعلی به آسمان گرگ و میش پشت پنجره نگاه می کند. آسمان هوای باریدن دارد.
romangram.com | @romangram_com