#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_516

یکباره سر بلند می کند.

- شما چی؟!

امیرعلی تک خنده ای می کند. نگاه منتظر نازنین را که می بیند، لبخندش محو می شود.

- من و شکوه، فقط سعادت و خوشبختی تو رو می خوایم... حق داره نگران شما باشه... تمام این سالها، جور کم گذاشتنهای منم کشیده... حساسیت و ریزبینیش قابل درکه.

چشمهای نازنین می سُرد روی طرح روتختی.

- ولی ازت می خوام احساسی تصمیم نگیری... زندگی فقط عشق نیست... سختی داره؛ مشکلات داره... با این آقا، غربت و دوری از شهر و خانواده داره... شهر به شهر نیست که دو هفته ای، ماهی یکبار، تو بیای و ما بیایم... باید بری جایی که همه چیزش غریب و متفاوته... برای یه خرید ساده، باید به زبون دیگه ای صحبت کنی... الان، همه ی ما تکیه گاه و پناه ِ تو هستیم... ولی با رفتن، باید انقدر به شریک زندگی آینده ت ایمان داشته باشی که به اون تکیه کنی...

از حرفهایی که می زند، دل خودش هم می لرزد. راحت نیست دور شدن از عزیزترین دارایی اش.

- تا اونجا که تجربه م بهم اجازه داده و برخوردام باهاش، هم توی خونه و هم محیط کارش، با شناختی که از قدیم از مادرش و خانواده شون دارم، فکر می کنم پسر بدی نیست... منکر اختلافات فرهنگی مون نمیشم... ترجیح می دم با کسی ازدواج کنی که بیشتر از اینا بشناسمش و همین نزدیک خودمون باشی تا اگه دست از پا خطا کرد، خودم گوششو بپیچونم... ولی زندگی ِ خودته... انتخاب خودته... من فقط باید مثل مشاور کنارت باشم... ازت می خوام به همه ی جنبه های انتخابت فکر کنی، بعد تصمیم بگیری... که تازه، وقتی تصمیم آخرتو بگیری، من می مونم و اون آقا؛ تا یکی یکی سنگهامو باهاش وا بکنم و خط و نشونهامو براش بکشم.

سر انگشتهاش یخ زده. انگار ته دلش رخت می شورند. درست مثل دل ِ پدرش که پر از نگرانی ست.

- ضمن اینکه، دلیلی نداره بخوایم با عجله جواب بدیم... حرف سر ِ یه عمر زندگیه... هر چقدر مطمئن تر و با شناخت بیشتر شروع کنی، هم خودت آماده تری، هم خیال ما راحت تر میشه...

لعنتی! نمی تواند بگوید همه ی این عجله، برای تمام شدن مهلت اقامت امیرعلی ست. نمی تواند بگوید هیچ کدام، تحمل این سه ماه دوری و بلاتکلیفی را ندارند.

- بذار بیشتر رفت و آمد کنه تا بهتر بشناسیمش.

نازنین مردد می گوید: آخه تا یک هفته دیگه باید برگرده.

نمی داند لبخندش چه طعمی دارد؛ غم؟ نگرانی؟ دلتنگی یا شادی؟

romangram.com | @romangram_com