#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_515


- موافق ِ اومدنشون هستی؟!

باز مکث نازنین.

- نازنینم... دخترم... راحت باش.

یاد حرف امیرعلی می افتد. " وقتی از حرف و ایده ت مطمئنی، سرت رو بالا بگیر و بگو!"

خب انقدر جسارت ندارد سرش را بالا بگیرد ولی می گوید: نظر شما برام خیلی مهمه.

امیرعلی باز لبخند می زند.

- نظر تو هم برای من خیلی مهمه!... تا الان، هیچ وقت دخالت نکردم، چون می دونستم تو هم نظر خاصی نسبت بهشون نداری...

می داند تا فردا صبح هم منتظر شود، نازنین حرف دلش را نمی زند.

- ولی حس می کنم این دفعه فرق می کنه!... احساسم درسته؟!

گونه های نازنین سرخ می شوند.

- من نمی خوام بدون رضایت شما و شکوه جون، هیچ کاری بکنم.

امیرعلی با لبخند، چشمهاش را جمع می کند.

- فعلا که شکوه جونت رضایت بده نیست!


romangram.com | @romangram_com