#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_514

نمی گوید "مثل دو تا دوست صمیمی" را دقیقا نمی فهمد. غیر از نهال و عطا، دوست صمیمی دیگری نداشته؛ با آن دو هم هیچ وقت حرفی از دلش نزده.

- نازنین... بابا...

دست می گذارد روی شانه ی نازنین.

- تو دیگه بچه نیستی... ماشالا یه خانوم تحصیل کرده و عاقلی... باید بتونی برای زندگیت تصمیم بگیری. درسته همیشه در مقابل حرف و نظر شکوه، سکوت و موافقت می کنی ولی ایندفعه می خوام راحت و بی پرده، هر چی توی دلته بگی.

از داخل، لبش را عصبی، دندان دندان می کند.

- چی بگم؟!

- نظرت رو درباره ی پیشنهاد آقای راد.

گذرا به چشمهای دقیق شده ی پدرش نگاه می کند.

- نظر شما چیه؟!

امیرعلی لبخندی گرم می زند.

- قرار نشد تقلب کنی!

مکث نازنین که طولانی می شود، نفس بلندی می کشد.

برای هزارمین بار، به دقت و زیرکی ِ عزیزش ایمان آورده.

بی سبب امیرعلی را برای صحبت با نازنین تشویق نکرده.

romangram.com | @romangram_com