#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_513
امیرعلی، بدون لبخند ولی با عشقی پدرانه، آرام می گوید: انقدر که می خوام خودخواهانه، تا زنده ام پیش خودم نگهت دارم و دست هیچ کس ندمت.
نفس می گیرد.
- ولی هیچ پدری، نمی تونه برای راحتی خودش، مانع خوشبختی ِ دخترش بشه.
حدسش درست بوده! پدرش می خواهد درباره ی امیرعلی صحبت کند.
- شکوه از وقتی حرف از خواستگاری ِ آقای راد شده، نظرش رو گفته...
با مکث، دقیق می شود در حرکات ِ نازنین.
- می دونی که کاملا مخالفه...
نازنین، بدون نگاه به او، آرام سر تکان می دهد که "آره".
- هیچ وقت درباره ی خواستگارهایی که داشتی، باهات حرف نزدم... تو هم همیشه بی تفاوت بودی و سکوت کردی... اما اینبار می خوام باهام در موردش صحبت کنی.
چه بگوید؟! اصلا چرا اینبار تصمیم گرفته درباره ی خواستگارش صحبت کند؟! چیزی فهمیده؟!
- می دونم اونقدر باهام راحت نیستی که حرف دلتو بزنی... ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست.
مردد به امیرعلی نگاه می کند. لبخند ِ آرام او، هم لبریز محبت است، هم شرمندگی.
- خودم بهتر از همه می دونم اونطور که باید، برات پدری نکردم... نه برای تو، نه نهال... زحمتها همیشه گردن شکوه بوده... ولی دلم می خواد واسه یه بار، مثل دو تا دوست صمیمی با هم صحبت کنیم.
romangram.com | @romangram_com