#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_512
سر ِ شکوه، بالا آمده بود. چشمهای خیسش، پر از دلخوری و بهت، مثل تیر، به نگاه امیرعلی فرو رفته بود.
صداش بی جان و بهت زده بود.
- علی آقا؟!!
تاب نیاورده بود.
گردنش را خم کرده بود سمت پرده.
نازنین هم با ترس و بغض، نگاهش می کرد.
از خودش متنفر شده بود. نفرتی که برای اولین بار احساسش می کرد. دلش خواسته بود بمیرد. همان لحظه؛ جلوی چشمهای معصوم دخترش... جلوی اشکهای بی صدای شکوه.
از یادآوریش، وجودش دوباره غرق عذاب می شود. یکبار آن طور حرف زده... یکبار ناشکری کرده ولی طعم ِ زهر ِ بیزاری از خودش، هر بار قلبش را مسموم می کند.
پلکهای فشرده اش را باز می کند.
- نازنین!
خیره می شود در نی نی ِ چشمهای او.
- می دونی چقدر برام عزیزی؟!
می داند... شاید همان اندازه که پدرش براش عزیز است.
لبخند می نشیند کنج لبهاش.
romangram.com | @romangram_com