#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_511


تازه در درمانگاه شروع به کار کرده بود.

شکوه آمده بود از آزمایشگاه طبقه ی بالا، جواب آزمایشش را گرفته بود.

عصبی بود... دست خودش نبود... با هر جرقه ای، از کوره درمی رفت.

برگه ی آزمایش را روی میز پرت کرده بود و گفته بود: چرا مراقب نبودی؟!

شکوه، دستش را با چادر، جلوی دهانش گرفته بود؛ بغض کرده بود.

- مراقب بودم... ولی حتما خواست خدا بوده که...

پریده بود میان حرف شکوه.

- خواست خدا، دیوونه کردن ِ منه؟!... خواست خدا بوده یا خواست ِ تو؟!

سکوت ِ شکوه، عصبی ترش کرده بود. با انگشت اشاره، محکم به شقیقه اش ضربه زده بود.

- شکوه! من آدم سالمی نیستم... خودم می دونم... تو هم می دونی... نشستی پای صحبت ِ خاله خان باجی هایی که میگن بچه بیارین درست میشه؟!

شکوه، همچنان ساکت مانده بود. سکوتی پر از اشکهای بی صدا.

امیرعلی دیوانه تر شده بود. انگشت اشاره اش رفته بود سمت ِ پرده و تخت معاینه.

- من ِ روانی، حوصله ی این یکی رم ندارم... دومی رو کجای دلم جا بدم؟!


romangram.com | @romangram_com