#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_510

- چیکار می کردی؟ مزاحم شدم؟!

دسته ای از موهاش را پشت گوش می برد.

- نه... کتاب می خوندم...

نگاهش لحظه ای روی جلد کتاب ِ روی تخت ثابت می شود.

"American slangs"

چقدر سخت است براش حرف زدن ِ جدی!

- ام... می خواستم یه کم با هم صحبت کنیم.

نگاه ِ نازنین متعجب می شود. مثل مجرمی که هر صحبتی را به جرمش ربط می دهد، حس می کند موضوع صحبتشان، امیرعلی ست.

دستپاچه کنار می رود و تخت را نشان می دهد.

- بفرمایید.

امیرعلی نفس بلندی می کشد و می نشیند. دوباره نگاهش به جلد کتاب می خورد.

- بشین دخترم.

نازنین، جمع شده، می نشیند و زانوهاش را به هم می چسباند.

تصویر دخترک شش ساله ای در ذهنش جان می گیرد که همینطور سر به زیر و با زانوهای به هم چسبیده، روی تخت معاینه ی بیمار، توی درمانگاه نشسته بود واز گوشه ی پرده ی سفید، می توانست نگاهش کند که دنباله ی روسری ِ صورتیش را میان انگشتهای کوچکش تاب می داد.

romangram.com | @romangram_com