#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_509


با دیدن امیرعلی، راست می نشیند و کمی در جا می جنبد. شکوه پایین پیش مهربان است.

کنار نهال مکث می کند. چند سال بعد، نوبت صحبت کردن با این دختر می رسد؟!

نهال لبخند می زند: مخلص آقای دکتر هم هستیم!

کوتاه می خندد.

- درستو بخون پدر صلواتی! نازنین کجاست؟

نهال با چشم، اتاق نازنین را نشان می دهد.

- در مقر همیشگیشون!

همانطور که سراغ نازنین می رود، فکر می کند " برای نهال، هیچ وقت من سراغش نمیرم! خودش میاد باهام حرف بزنه!"

به اینهمه تفاوت دو دختر لبخند می زند و چند ضربه ی آهسته به در نیمه باز می کوبد.

- نازنین خانوم؟ اجازه هست؟!

نازنین از گوشه ی تخت بلند می شود.

- بفرمایید!

امیرعلی وارد می شود. نگاهی اجمالی به نازنین و اتاق می اندازد.


romangram.com | @romangram_com