#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_508

- همه ی شهر جشن گرفتن... نقل و شیرینی پخش می کنن...

- رفتی؟... چی شد؟!

روی پله ها مکث کرد. انگشتهاش مشت شد.

- آره... تعاونی بودم...

- خب؟!

نگاه امیدوار و منتظر ایران خانوم، چسبیده بود به دهان امیررضا.

بالا رفت.

- بریم تو، بهت میگم...

دست انداخت دور شانه های مادرش و به داخل هدایتش کرد.

نگاه هانیه به در بسته ی اتاقشان خشک شد. چشمهاش سوخت. از صورت امیررضا معلوم بود خبرش امیدوار کننده نیست.

آستینش را کشید به چشمها و مثل مرده ای متحرک، لباسهای توی تشت را چنگ زد. بعد هم باید ناهار درست می کرد؛ اتاق را جارو می زد... درس... امتحان داشت ولی یکماه بود طرف کتابهاش نرفته بود... وقتی امیرعلی نبود، حتا انگیزه ای برای نفس کشیدن هم نداشت؛ درس که جای خود داشت!

***

تهران/ پاییز 1391

نهال، وسط هال، کتاب و وسایلش را روی زمین پهن کرده. هیچ وقت نتوانسته در اتاقش، پشت میز مطالعه بنشیند و درس بخواند.

romangram.com | @romangram_com