#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_507
و رفت.
حق... صبر... گفتنش چه راحت بود و عمل کردنش چه سخت!
در خیابان و داخل تاکسی هم مردم شیرینی و شکلات به هم تعارف می کردند. همه شاد بودند از این پیروزی. اگر امیرعلی هم بود، خوشحال میشد. می دانست چقدر به ذره ذره ی خاک وطنش عشق می ورزد... کم نبود! بالاخره خرمشهر را از عراق پس گرفته بودند.
نمی خواست فکر کند برادرش رفته، جانش را داده تا خاکش را پس بگیردووو باور نداشت امیرعلی دیگر نباشد. هیچ وقت باور نمی کرد.
بی توجه به شادمانی مردم محل، به خانه برگشت.
تصمیم گرفته بود به ایران خانوم بگوید. وقتی میدانست، شاید راحت تر کنار می آمد.
مادرش امیرعلی را می خواست؛ زنده و سالم؛ یا حتا جسم بی جانش را...
شهادتش درد داشت؛ یک دنیا درد و غم داشت وای بهتر از بلاتکلیفی بود. بهتر از انتظاری کشنده بود که نمی دانستند چقدر طول می کشد.
این درد را نه مادر حسین می فهمید، نه کبلاییِ صادق.
هانیه، بی رنگ و رو و افسرده، به حیاط سرک کشید. تمام آن سی و چند روز، همین بساط را داشت. با صدای در، از جا می پرید به هوای آمدن امیرعلی.
- تویی رضا جان؟! خبرشو شنیدی خرمشهرو آزاد کردن؟!
خدا را شکر کرد اولین سوالش درباره ی امیرعلی نیست.
سر تکان داد.
romangram.com | @romangram_com