#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_506
به امیررضا رسید. از پیش مسئول لیست اسرا برمی گشت.
گفته بودند اسم ِ امیرعلی صداقت، نه در ایست اعلام شده ی اسرای عملیات فتح المبین است، نه آخرین لیست صلیب سرخ.
گفته بودند جزء شهدا هم نیست. امیر رضا پر بغض فریاد زده بود "پس برادر ِ من کجاس؟!"
همه ی کسانی که در اتاق بودند، یکباره نگاهش کرده بودند.
مرد ِ سپاهی ِ پشت ِ میز، با جدیت گفته بود "برادر! خودتو کنترل کن!... اسم برادر شما و امثال ایشون، توی لیست مفقودالاثرها ثبت شده."
گفته بودند رفت و آمدهاش بیخود است؛ هر خبری بشود، به خانواده اش اطلاع می دهند. گفته بودند "منتظر باش... توکل کن... صبور باش!"
صبوری می کرد... توکل می کرد... ولی مادرش چه؟! مادری که یک چشمش به در خشک شده بود، یک چشمش به دهان ِ او، تا خبری از عزیزش بشنود. مادری که شب تا صبح، بی صدا اشک می ریخت و قلبش از دوری و انتظار، بیمار شده بود.
حوصله ی صحبت ها و نصیحتهای پدرانه ی حاج فتاح را نداشت. میدانست فقط باید صبوری کند! بایدهاش را دیگر حفظ بود!
چیزی از حرفهای او نمی شنید. داشت فکر می کرد. "تثبیت شدن ِ نام امیرعلی را در لیست مفقودین" چطور به مادرش می گفت؟! این یعنی انتظاری بی پایان...
کسی، جعبه ای شیرینی را میان حاج فتاح و او گرفت.
فقط سر تکان داد که نمی خورد.
حاج فتاح فهمید امیررضا حوصله ی ماندن و شنیدن ندارد.
از جیبش، شکلاتی بیرون آرود، در دست او گذاشت. مردانه به شانه اش زد؛ زمزمه کرد:
- تواصوا به الحق و تواصوا بالصبر...
romangram.com | @romangram_com