#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_505


فاصله مون با عراقیا، فقط یه خاکریز بود... یه تپه ماهور... نمی دونستیم تو خاک خودمونیم یا خاک عراق... من رفتم به یکی از زخمی ها کمک کنم و ببرمش عقب. علی هم رفت جلو دنبال زنده ها بگرده... یه خمپاره خورد میونمون. موجش پرتم کرد. گنگ شده بودم. کمکم کردن عقب بکشم. اما نفهمیدم علی چی شد... ندیدمش..."

یک ماه بود هر روز به تعاونی سر می زد دنبال اسم برادرش میان آخرین لیست های صلیب سرخ. هر روز می رفت معراج شهدا... راه نمی دادند، اصرار می کرد... دلش می خواست هیچ وقت امیرعلی را آنجا پیدا نکند ولی بی خبری، امانش را بریده بود... دیدن ِ حال ناخوش ِ مادرش، دیوانه اش می کرد.

می رفت، پافشاری می کرد... حاضر بود تک به تک، شهدا را ببیند و دنبال صورت ِ آشنای گم کرده اش بگردد. نمی گذاشتند. فقط امیررضا که نبود؟! صدها نفر بودند که عزیزشان مفقود شده بود.

داد میزد، عصیان می کرد... چند باری هم رفته بود شهدا را با شرایط غیر قابل توصیف، شناسایی کرده بود.

و هر روز، دست از پا درازتر برمی گشت به خانه. احساس بی خاصیت بودن می کرد.

امیرعلی، عزیز را به او سپرده بود. خواسته بود مراقبش باشد. خواسته بود مرد ِ خانه باشد؛ "مرد" باشد. هم گفته بود، هم نوشته بود. در کاغذی که توی جیب ساک، پیداش کرده بود. کاغذی که دلش می خواست فقط نامه بداند تا وصیت نامه.

حالا، احساس می کرد نه می تواند بدون امیرعلی و حضور گرمش، مراقب عزیز باشد، نه مرد ِ خانه و نه با آن همه فشار و دلهره، مرد.

***

صدای آشنای مارش ِ نظامی ِ رادیو، در حیاط ساختمان تعاونی پیچیده بود.

حاج فتاح دیگر امیررضا را می شناخت. نظیر امیررضا کم نبودند.

صورت درهم ِ او را از دور دید و لبخند شادش محو شد.

گوینده ی رادیو، میان مارش ِ حماسی، داشت برای چندمین بار، خبری را می خواند که از صبح، اشک شوق به چشم همه آورده بود.

- " شنوندگان عزیز... توجه فرمایید!... شنوندگان عزیز... توجه فرمایید!... خونین شهر،... شهر ِ خون... آزاد شد..." *


romangram.com | @romangram_com