#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_504
- حرف دلش چیه؟!
مهربان به آمدن امیررضا نگاه می کند و با لبخند می گوید: حرف دل ِ اونو از من می پرسی؟!
یادش نیست آخرین بار، کِی با نازنین خلوت کرده... اصلا خلوت کرده؟!
سر درد دارد. فکرش کار نمی کند... یادش نمی آید... ولی اینبار، برای آرامش نازنین، شکوه و خودش، باید هم با دخترش، هم همسرش صحبت کند.
امیررضا، همانطور که به امیرعلی و حالت خسته و متفکرش نگاه می کند، به جای قند، یک خرما برمی دارد و در دهان می گذارد.
***
آیینه ای ندارم؛ از آن آه می کشم
تهران/ بهار 1361
نامه ی دانشگاه، وجودش را آتش زد.
نوشته بودند آقای امیرعلی صداقت، دانشجوی ترم پنج رشته ی پزشکی دانشگاه تهران، طبق مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، مبنی بر نیاز به نیروی متخصص پزشکی و لزوم بازگشایی دانشکده های پزشکی، جهت گزینش و شرکت در کلاسهای معوقه، به پایگاه بسیج دانشگاه یا امور دانشجویان مراجعه کند.
نوشته بودند دوباره دانشگاه باز شده. اما برادرش کجا بود که سر کلاسها برود؟!
کجا مانده بود دنبالش بگردد؟! چه کسی مانده بود تا سراغش را از او بگیرد؟!
همسنگرهاش برگشته بودند. سراغ تک تک شان رفته بود. کسی ندیده بود در آن جهنم، در آن نبرد نابرابر، سر امیرعلی چه بلایی آمده. فقط یکی از امدادگرها جزئیات بیشتری تعریف کرده بود.
- "ساعت سه صبح بود... اما از نور منورا و خمپاره ها، همه ی دشت، روشن بود... لباسامون آرم هلال احمر داشت. جلو کشیده بودیم تا کمک کنیم، شاید از اون همه زخمی و مجروح، چند تایی رو زنده برگردونیم... خیالمون راحت بود با امدادگرا کاری ندارن... اینطوری می گفتن...
romangram.com | @romangram_com