#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_503
- حالا مگه قراره دور بشه؟! اینم مثل اونهمه خواستگار رنگ و وارنگ دیگه ش... خرجش یه سینی چاییه و یه ساعت مهمونی دیگه!
مهربان جواب نمی دهد.
ساکت به گفتگوی امیررضا و مادرش گوش کرده.
از تندروی و زود دستپاچه شدنهای شکوه، هیچ وقت راضی نبوده. ولی اعتراضی هم نکرده. همه را به خاطر نگرانی های مادرانه اش می داند.
امیررضا به سینی و استکانهای چای نگاه می کند.
- این پدر صلواتی، یه بار یه کارو درست حسابی انجام نداد!
مهربان هم به جای خالی قندان نگاه می اندازد.
- روی کابینته... اگه خالیه، پرش کن.
امیررضا که بلند می شود، مهربان به صورت متفکر و چشمهای نگران امیرعلی که به گلهای قالی خیره مانده، نگاه می کند و آرام می گوید:
- علی جان! فکر و خیال و دلواپسی ِ تنها، کاری پیش نمی بره...
امیرعلی نگاهش می کند.
- بشین با نازنین حرف بزن... این دختر، احترام و حرمت مادرشو داره... هیچ وقت نمی شینه حرف دلشو به شکوه بگه... تو بشین پای درد دلش.
امیرعلی اخم می کند.
romangram.com | @romangram_com