#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_502
نهال، همانطور که به اتاق می رود، لب می زند: خودت به بابام بگو!
عطا سر تکان می دهد.
- من دارم میرم دنبال مامان... نهالم با خودم می برم... زود برمی گردیم.
امیرعلی می پرسد: بیمارستانه؟
امیررضا سر تکان می دهد.
- آره... عمل داشته.
از خانه که خارج می شوند، مهربان می گوید: انگار آتیش افتاده به جون شکوه... سر ِ خواستگارای معمولیش دل تو دلش نبود... پسر هانیه که جای خود داره.
بهش که فکر می کند، او هم دلشوره می گیرد.
نازنین مثل چشمهاش براش عزیز است. با اینکه از بچگی، وابستگی خاصی به شکوه داشته، با اینکه می داند شکوه بیشتر برای دخترها مادری کرده، تا خودش پدری... ولی دلیلی نمی شود تا عشقش به دو دخترش کمتر از شکوه باشد؛ مخصوصا نازنین؛ با آن معصومیت و سکوت مظلومانه که از اول در چشمهاش دیده.
- شکوه داره پیشگیری می کنه.
حواسش برمی گردد به مهربان.
- از چی؟!
امیررضا می گوید: میگم به نظرم برخورد عصبی و جبهه گیریش جلوی نازنین درست نیست...
- نمی خواد بچه ش ازش دور بشه.
romangram.com | @romangram_com