#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_501


سر تکان می دهد.

- آره... ایشالا فردا، پس فردا کارش انجام میشه.

مهربان به نهال که سینی را جلوی آنها می گذارد نگاه می کند.

- خدا عوضت بده علی جان... ایشالا خودش این قدمای خیرت رو حفظ کنه و اجرشو بهت بده.

امیرعلی خیره به سقف، سکوت می کند.

مهربان می پرسد: با پسرشون می خوای چیکار کنی؟

استفهام آمیز به مهربان نگاه می کند.

مهربان می گوید: امیرعلی...

عطا به نهال اشاره می کند. نهال کنار چارچوب می ایستد.

عطا آرام می گوید: دارم میرم دنبال مامانم... یا برو بالا... یا با من بیا...

می خواهد مهربان و پسرهاش راحت به حرفهای جدیشان برسند.

- برم بالا که ترکشهای شکوه جون باز بهم بخوره؟!

- پس بدو حاضر شو!


romangram.com | @romangram_com