#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_500
عطا هم سلام می کند و لیوان چای در دست، به چارچوب آشپزخانه تکیه می دهد.
امیرعلی کیفش را کنار دیوار می گذارد و به طرف آشپزخانه می رود.
همانطور که از جیب کتش، خشاب استامینوفن کدئین را درمی آورد، می پرسد: شکوه و نازنین بالان؟
نهال می گوید: آره... صداشون که داره میاد.
نفس عمیقی می کشد و لیوان خالی را زیر شیر آب می گیرد.
- نهال... دو تا چایی برای بابات و عموت بریز... دیر کردی مادر... مریض داشتی؟
قرص را می خورد و سر تکان می دهد.
- نه... بیمارستان بودم.
امیررضا نمازش را تمام کرده، از اتاق خارج می شود.
- سلام داداش.
جوابش را می دهد و نزدیک مهربان، روی زمین می نشیند. سرش را به دیوار پشت سرش تکیه می دهد و با دو انگشت، میان ابروهاش را می فشارد.
- تونستی بری سردارو ببینی؟
بدون اینکه به امیررضا نگاه کند، می گوید: نه... ولی تلفنی باهاش حرف زدم.
مهربان می پرسد: میشه براش کاری کرد؟
romangram.com | @romangram_com