#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_499
- حرفت سنده برادر! فردا حکمشو می نویسم... امیرعطا رو می فرستی تحویل بگیره؟
لبخند و نفس راحتش با خاموش شدن ماشین، همزمان می شود.
- خدا خیرت بده... خودم بعد از مطب میام ازت می گیرم.
- من از بعد از ظهر، با محمد مهدی و مادرش باید برم تا دماوند... دستور وزیر جنگه! ولی سفارش می کنم به خودت تحویلش بدن.
چند بار تشکر و تعارف و التماس دعا... و تماس را قطع می کند.
شقیقه هاش نبض دارد.
غرق فکر به ساختمان وارد می شود و طبق معمول، در طبقه ی اول را می زند.
صدای نامفهوم حرف زدن شکوه در راهرو می آید.
نهال اول از همه به استقبال پدرش می رود. از صورتش پیداست که شکوه ازش زهره چشم گرفته که آرام سلام می کند.
با لبخندی خسته، جوابش را می دهد و به طرف مهربان می رود.
- سلام عزیز... احوالت چطوره؟
مهربان با محبت، دستش را که امیرعلی گرفته تا بب*و*سد، به نرمی پس می کشد.
- خوبم عزیز... خسته نباشی.
romangram.com | @romangram_com