#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_498

دلش هوای آن سقاخانه ی قدیمی ِ زیر گذر را کرده... هوای شمع روشن کردن... هوای نذر کردن...

***

- واسه این آدم که من آمارشو گرفتم، دویست هزار دلار، رقمی نیست حاجی!

همانطور که ریموت در پارکینگ را می زند، می گوید: از بستگانه سردار... اتهام هم که باطله... دیگه وثیقه لازم نداره...

- دکتر جون! برادر ِ من! حرفت درست... ولی نمیشه کف دستش گذاشت صد در صد رفع اتهام شده ازت... این بابا شهروند امریکا محسوب میشه... با همین چند روز بازداشت و اتهام ِ غیر م*س*تند، پاش برسه اونور، بکنه تو بوق و کرنا، یه جنگ رسانه ای با این خدا نشناسای جیره خور ِ امریکا به پا میشه... اونم تو این شرایط فعلی... چند ماه مونده به انتخابات... باید چشم اینا رو ترسوند تا رفتن اون طرف، بلبل زبونی نکنن... الان بیشتر از هر چیزی،توی مملکت به آرامش و ثبات احتیاج هست.

ماشین را پشت ماشین امیررضا پارک می کند.

- سردار! گفتم که! از بستگان ِ حاج خانومن... غریبه که نیست؟... شرایطو درک می کنم... اینا هم می دونم اصلا اهل سر و صدا نیستن... بعد هم یه طرف ِ کارشون، اینجاست و لَنگ ِ صادر کردن فرش از ایرانن... دست از پا خطا کنن، مجوز کارشونو باطل می کنین و امپراتوری ِ اون طرفشون به باد میره... پس جنجال به پا نمی کنن... الان ریش و قیچی دست شماست... کافیه عنایت کنین، پرونده ش بی سر و صدا ختم به خیر بشه...

سردار می خندد.

- دکتر! من مدیونتم... بیشتر از اینا گردنم حق داری... خدا بیامرزه حاج فتاحو... تو جونمو نجات دادی، حاج فتاح زندگیمو... ولی حاجی...

صحبتش را قطع می کند.

- ما وسیله ایم سردار... فقط وظیفه مونو انجام دادیم... ولی نیار!

کمی شوخی، چاشنی ِ صداش می کند.

- اصلا می خوای خودم بیام کتبا تعهد بدم تا خیالت راحت بشه؟!

خنده ی سردار با صدا می شود.

romangram.com | @romangram_com