#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_497


امیرعلی چند ضربه به در می زند و وارد می شود.

- ببخشید تنها موندید... باید فکر پونصد میلیون وثیقه باشم.

هانیه متعجب می پرسد: پونصد میلیون؟!!

متوجه اشتباه مادرش می شود.

- تومن!

امیرعلی بلند می شود.

- فعلا دست نگه دارید... اجازه بدید با چند تا از دوستانم مشورت کنم... از اونجا که مشکل مربوط به پلیس امنیت میشه، پیشنهاد می کنم صبر کنید من با آشناهایی که دارم صحبت کنم تا هم سریع تر، هم با تبرئه حل بشه تا وثیقه و قرار دادگاه... سعی می کنم زودتر نتیجه رو بهتون بگم.

امیرعلی دوباره برای بدرقه ی مهمانشان همراه او بیرون می رود.

دوباره دادگاه؟! اینجا هم؟!

سالهاست شمع نذر نکرده.

آخرین چیزی که از خدا خواست، سلامت و برگشتن ِ امیرعلی بود...

دیگر شمع نذر نکرد... دیگر اصلا نذری نکرد... ولی آخرین نذرش، اجابت شد!

امیرعلی برگشت؛ سلامت!


romangram.com | @romangram_com