#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_496

بعد از اینهمه سال، اینهمه تغییر، فقط دو چیزش مثل قدیم مانده؛ هانیه گفتن هاش... و حجب و حیای چشمهاش.

فقط همین!

از آن وقت ها شده که فقط می تواند در فکرش صحبت کند. از آن وقتها که زبانش قفل شده. سالهاست در فکرش با طرف مقابلش حرف می زند.

نامدار کجاست که ببیند این زبان ِ بسته، فقط مختص ِ او نیست! که دیگر نگوید " ساکت نگاه کردنت فقط مال منه!"

منشی، فنجانی قهوه براش می آورد.

دوباره آب دهانش را فرو می دهد. باید حرفی برای گفتن پیدا کند.

- شما می تونید کمکی به نامدار بکنید؟!

امیرعلی گذرا نگاهش می کند. لبخند آرامش را تکرار می کند و خیره به انگشترش می گوید:

- اومدم ببینم دقیقا توی دیدارشون با وکیل، چی گفتن... خدا رو شکر اتهامشون اثبات نشده ست.

- نامدار جرمی نکرده... اما چهار روزه حتا نمی دونیم کجاست و چه شرایطی داره... این بی خبری، بیشتر از هر چیز آزارم میده...

بی خبری!... سالهاست دارد در بی خبری زندگی می کند.

- شما خودتونو اذیت نکنید... قول میدم هر کاری از دستم بربیاد، برای همسرتون انجام بدم...

چرا این روزها حس می کند مزه ی روزگارش، طعم تلخ حسرت می دهد؟!

حتا نشستن روبروی مردی که روزی همه ی دنیاش بود... حتا دلگرمی ها و امید دادنهاش...

romangram.com | @romangram_com