#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_495
امیرعلی به هانیه می گوید " مامان! شما برو توی اتاق من... مهمون دارم... الان منم میام." و همراه مودتی به طرف در دفتر می رود.
هانیه به در نیمه باز چند ضربه می زند و وارد می شود.
با دیدن امیرعلی، همانجا خشکش می زند.
امیرعلی می ایستد و سلام می کند. صدای صحبتشان را شنیده.
آب دهانش را فرو می دهد و جلو می رود.
- سلام... نمی دونستم شما اینجایید.
امیرعلی لبخند آرامی می زند.
- اومده بودم با وکیل همسرتون و امیرعلی صحبت کنم.
سری تکان می دهد. فکرش به هم ریخته. دیدن غیر منتظره ی امیرعلی، میان آشفتگی شنیدن ِ حرفهای وکیل...
فقط نگاهش می کند. حرفی برای گفتن به فکرش نمی رسد.
امیرعلی منتظر می شود اول هانیه بنشیند، بعد روبه روش می نشیند.
- نگران نباشید هانیه خانوم... مشکلشون حل میشه.
نگاه می کند به امیرعلی که به میز چشم دوخته. هنوز هم نمی خواهد نگاهش کند...
romangram.com | @romangram_com