#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_492

***از حمید می خواهد او را به دفتر امیرعلی ببرد. صبح هر چه به امیرعلی اصرار کرده همراهش برود، رضایت نداده. می داند نمی خواهد مادرش را درگیر رفت و آمدهای وکیل و بازداشتگاه کند ولی رفتارش روز به روز بیشتر شبیه نامدار می شود؛ قاطع و طالب مدیریت ... اما بر خلاف نامدار، با محبت!

نمی تواند بیکار بنشیند تا وکیل جدید، با طمانینه کارها را پیش ببرد.

حمید مثل همیشه، فقط می گوید "چشم" و به طرف دفتر می راند.

وارد دفتر که می شود، بی توجه به اینکه اولین بار است دفتر کار پسرش را می بیند، جواب سلام منشی را می دهد و سراغ امیرعلی را می گیرد.

- اتاق آقای راد کجاست؟

منشی کمی تعجب می کند.

- عذر می خوام... شما؟!

حرصش می گیرد از حواس پرتیش.

- ببخشید!... من مادرشون هستم.

لبخند منشی هم دوستانه می شود، هم پوزش خواهانه.

- وای شما ببخشید! آقای راد جلسه دارن... اگه امکانش هست، منتظر بمونید.

سر تکان می دهد و روی مبل می نشیند. جلسه اش حتما با وکیل است دیگر؟

چند دقیقه بعد، در اتاق باز می شود. مردی خوش پوش، بیرون می آید و پشت سرش امیرعلی که برای بدرقه ی مهمانش آمده.

هانیه می ایستد. امیرعلی متعجب از دیدن ِ او، جلو می رود.

romangram.com | @romangram_com