#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_491
امیررضا ملایم می گوید: البته ما از قدیم، خانواده ی هانیه خانومو می شناختیم... الانم با اینکه سالهاست ایران زندگی نمی کنه، اعتقاداتشو حفظ کرده...
شکوه با سرسختی در موضع خودش مانده.
- چه می دونیم داداش؟! آدم تو این دوره زمونه، به چشم خودشم اطمینان نداره... حالا مگه میشه با یه هفته نشست و برخاست باهاشون، حکم داد اونجا هم رفتار و کردار و اعتقاداتشون همینه که به ما نشون دادن؟!
با چشم به آشپزخانه اشاره می کند.
- نازنین عاطفی و حساسه... بچه م حلال حروم و محرم نامحرم سرش میشه... آبش با این جور خانواده ها تو یه جوب نمیره...
خیره می شود به امیرعلی.
- علی آقا هم می دونه... من دخترمو به راه دور نمی دم... اونم کجا؟! اون سر دنیا... آمریکا!
نازنین، بغض کرده، به زمین خیره مانده.
نهال ب*غ*لش می کند و کنار گوشش آرام و پر از دلگرمی می گوید: غصه نخور خواهری... ایشالا درست میشه...
نازنین، بی حرف، سفره را به دستش می دهد و زیر قابلمه ی خورش را خاموش می کند.
می تواند مقابل مادرش بایستد و حرف دلش را بزند؟! کاری که نه تنها تا به حال انجام نداده، که حتا جرات ندارد درباره اش فکر کند.
ولی امیرعلی... مگر می تواند از تنها خواسته ی زندگیش بگذرد؟!
شاید بقیه بتوانند شکوه را راضی کنند تا نیازی به رودررویی با او نباشد.
romangram.com | @romangram_com