#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_490
مهربان جلوی حدس و گمان های او را می گیرد.
- نه... خواستگارش، پسر هانیه ست.
امیررضا متعجب می پرسد: امیرعلی؟!
بهار تکرار می کند: امیرعلی؟!
شکوه هم تعجب کرده ولی فقط نگاه می کند.
مهربان بهش نگاه می کند و چشم می دوزد به امیرعلی.
- آره... امیرعلی، پسر هانیه.
نهال، به بیرون سرک می کشد ولی نازنین، منتظر شنیدن صدای مادرش، بی حرکت خشک شده.
اخمهای شکوه در هم می رود.
- صد سال دیگه هم دخترم روی دستم بمونه، اینطوری شوهرش نمی دم...
پاهای نازنین، سست می شود. می دانست... شکوه را می شناسد... طرز فکرش را می داند.
عطا با لحنی شوخ می پرسد: مگه چشه شکوه جون؟! مردم، پسری با همچین موقعیت، رو هوا می زنن!
شکوه اما جدی ست.
- مردم خیلی کارا بکنن... اصلا ما چه می دونیم اینا چه جور فامیلی هستن؟! اصل و نسبشون چیه؟!... چه می شناسیم اون سر دنیا چطور زندگی می کنن؟!
romangram.com | @romangram_com