#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_489
- هیچی عزیز!... امر خیره!
نازنین بلند می شود، همراه خودش نهال را هم بلند می کند و به آشپزخانه می برد.
شکوه می پرسد: خانوم سمایی زنگ زده؟!
عطا می خندد.
- در اینکه قرارداد داره ماهی چهار تا خواستگار زیرخاکی برای نازنین بفرسته که شکی نیست!
شکوه، دلخور می گوید: امیرجان! اونم از سر خیرخواهی و ثوابشه، اگه کاری می کنه.
امیررضا، همانطور که لواشکهای ترش را می جود، می گوید: باز یه نابغه ی دیگه؟!
عطا می خندد. بهار، برای پدر و پسر لب می گزد.
مهربان می گوید: این یکی رو خانوم سمایی نفرستاده...
نازنین که تمام مدت، دست نهال را رها نکرده، با استرس فشاری به انگشتهای او می آورد.
نهال زیرلبی غر می زند: دسته ها! داغونش کردی!
شکوه لحظه ای فکر می کند.
- از در و همسایه س؟!
romangram.com | @romangram_com