#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_488
- اولین نظر که چشمم به کعبه افتاد، سلامتی شما رو خواستم و عاقبت به خیری ِ بچه ها رو...
عطا با شیطنت از شکوه می پرسد: منم جزء بچه ها حساب کردین شکوه جون؟! مامان ِ من که اصلا به روی مبارک نمیاره من دارم پیر میشم!
شکوه، با محبتی مادرانه می گوید: پس چی که حسابت کردم! خانوم سمایی می گه کسی که اولین بار میره مکه، اولین نظرش به خونه ی خدا، هر چی ازش بخواد، حاجت روا میشه... ایشالا به حق بزرگی خودش، هر سه تاتون سفیدبخت بشین.
مهربان با نگاه و لبخندی معنی دار، به عطا چشم دوخته.
- ایشالا!
عطا ابرو بالا می اندازد.
- فعلا که بازار ِ نازنین خانوم گرمه!
نهال با آرنج به پهلوی نازنین می زند و ریز می خندد.
مهربان، آرام به عطا می گوید: بازار تو هم گرم میشه... میوه ی تو هنوز کاله!
عطا چشمک می زند و آرام جواب می دهد: نرسیده هم قبول داریم! از بس شیرینه!
مهربان با پشت دست، آرام به شانه ی او می زند.
- پدر صلواتی! حیا کن!
امیررضا دو بسته کوچک لواشک از ظرف روی میز برمی دارد و همانطور که از زرورق خارج می کند، خندان می پرسد: پچ پچ برای چیه؟!
مهربان گذرا به نازنین و نهال نگاه می اندازد.
romangram.com | @romangram_com