#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_487


امیرعلی غریبه شده؟! همه ی این شهر و آدمهاش غریبه شده اند!

نه! خودش غریبه شده با این آدمها؛ این شهر...

همانطور که همه ی این دو هفته، احساس غربت کرده... توی مغازه ها، خیابانها، امامزاده ها و بازار تجریش، که هر بار با ایران خانوم و مادرش سوار اتوب*و*س می شدند و برای زیارت می رفتند، گشتی هم در بازار باصفاش می زدند.

همشهری ها و هم وطن بودن، انگار دیگر به هم زبان بودن نیست. همین که می فهمند سالهاست از وطن دوری، می خواهند سرت کلاه بگذارند. با جنس نامرغوب؛ قیمت چند برابر...

- بریم تو مادر... انقدر فکر و خیال نکن... علی و رضا، هر کاری بتونن برای شوهرت می کنن.

در دل پوزخند می زند. فکرش کجاست و ایران خانوم خیال می کند دلشوره ی نامدار را دارد!

*** غروب، امیرعلی آمده دنبال هانیه. نیم ساعت مانده.

از دیدار کوتاه وکیل با مسئول پرونده ی نامدار و نامشخص بودن وضعیتش گفته. امیرعلی به سفارش مهربان، قول داده کمکشان کند.

برای صبح قرار گذاشته اند تا وکیل نامدار را ببیند و از جزئیات مشکلش مطلع شود؛ شاید راهی برای آزاد کردنش پیدا کنند.

آنها که رفته اند، همچنان در خانه، میان عطا و امیرعلی و امیررضا، در مورد نامدار صحبت ادامه دارد.

نازنین و نهال، شام را آماده می کنند. عروسها، حرف و تعریف از سفر، زیاد دارند.

مهربان با حسرت به حرفهایشان گوش می کند... مسجد النبی... کعبه... بقیع...

لبخند به لب، نفس بلندی می کشد و در جواب، فقط می گوید "خوش به سعادتتون!"


romangram.com | @romangram_com