#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_486

- ایشالا خیره... چی شده؟!

دنبال نشانی از نگرانی و توجه ِ سالهای دور می گردد.

مهربان، دست می گذارد روی دست امیرعلی که روی بازوی مادر گذاشته.

- بذار از راه برسیووو

شکوه، دو تا از چمدانها را که عطا روی زمین گذاشته، برمی دارد.

امیرعلی به شکوه نگاه می کند.

- حاج خانوم! باز شما چیز سنگین برداشتی؟!

دست مهربان را روی بالکن، کنار هانیه رها می کند . پایین می رود.

- من هستم... شما بفرما بالا.

لحنش مهربان است و آرام. مثل خار گلی که ناغافل توی انگشت می رود، هانیه سوزشی روی قلبش حس می کند.

شکوه به مهربان و هانیه لبخند می زند.

سعی می کند در جواب او، لبهاش را کش بدهد.

یاد پسرش می افتد... باید به خاطر امیرعلی تحمل کند... اگر امیرعلی نبود، حتما از آن خانه و مرد ِ غریبه شده ی پیش روش فرار می کرد.

مرد ِ غریبه؟!

romangram.com | @romangram_com