#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_485
- سلام هانیه خانوم!
هانیه گفتن هاش هنوز مثل قدیم است! با الف ِ کشیده!
با لبخندی که نمی داند غیر از حسرت و نوستالژی و دلتنگی، چیزی هم ازش مانده یا نه، می گوید:
- سلام... رسیدن به خیر... قبول باشه.
طعم هول کردنهای هجده سالگی را زیر دندان ِ احساسش مزه می کند.
لبخند آرام امیرعلی باعث می شود حس کند شاید اشتباه گفته "قبول باشه".
- ممنونم... نمی دونم چطور تشکر کنم به خاطر اینکه این دو هفته پیش عزیز بودین.
مهربان، سرحال ولی به سختی همان چند پله را بالا می آید. نازنین و شکوه، دو طرفش می روند و کمکش می کنند.
- امیرعلی کجاست؟
نگاه امیرعلی هم به مهربان است.
- کار داشت... از صبح رفته دنبال کاراش.
مهربان می گوید: یه گرفتاری پیش اومده... ببین تو و رضا می تونین کمکی بکنین عزیز؟
امیرعلی، جای شکوه را می گیرد و به هانیه نگاه می کند.
romangram.com | @romangram_com