#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_484

حاج امیرعلی صداقت... دکتر حاج امیرعلی صداقت! چه طولانی شده! آن وقتها فقط امیرعلی بود.

ماشین سفید امیررضا وارد حیاط می شود. عطا پشت فرمان نشسته.

مشتی اسفند می ریزد روی آتش و فوت می کند.

میان ِ دودی که جلوی چشمهاش را گرفته، امیرعلی را می بیند که از کوچه وارد می شود و اول از همه، دست مهربان را می ب*و*سد و بعد ب*غ*لش می گیرد.

این آمدن، این برگشتن، چقدر طولانی شد! سی سال طول کشید...

شکوه و بهار، بعد از مادرشوهرشان، با هانیه روب*و*سی می کنند.

بهار می گوید: باعث زحمت شدیم هانیه خانوم... لطف کردین مهربان جونو تنها نذاشتین.

شکوه هم تایید می کند.

- دخترا گفتن همه ی این دو هفته، با مهربان بودین... ایشالا بتونیم جبران کنیم...

عطا همانطور که ساکها و چمدانها را از ماشین بیرون می کشد، می گوید: گفتم این دو تا دختر بمونن... عمو علی! دیوونتون نکردن توی تاکسی؟!

امیرعلی لبخند می زند. نهال، چینی به دماغش می دهد.

- چیه؟ حسودیت میشه خجالت می کشی مثل ما راحت باباتو ب*غ*ل کنی؟!

امیرعلی نزدیک هانیه می شود.

لعنتی! هنوز وقت حرف زدن، م*س*تقیم و خیره نگاه نمی کند. چشمهاش مدام می روند روی صورت و شانه ی هانیه و بعد زمین... دوباره صورت و شانه و زمین...

romangram.com | @romangram_com