#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_483
براش یک وکیل سرشناس پیدا کرده اند که قرار است آن روز به محل بازداشت نامدار برود و اطلاعاتی درباره ی اتهامش بگیرد.
بعد از دو روز، هنوز نمی دانند جرمش چیست.
مهربان می خواهد در منقل کوچک ِ گرد، ذغال آتش کند تا جلوی پسرها و عروسهاش اسفند دود کند.
نمی تواند.
هانیه منقل را آماده می کند. خیره به سرخی ِ ذغالها، غرق می شود در خاطرات...
راه به راه اسفند دود کردنهای ایران خانوم... بوی خوش اسفند...
چند سال است بوی اسفند فقط توی حافظه ی دماغش مانده؟!
- ایشالا به سلامتی همین امروز فردا گرفتاری شوهرت حل میشه و ولش می کنن... غصه نخوری مادر؟
گیج است... ایران خانوم که می دانست... کاش میان ِ آنهمه تعریف و گفت و شنیدها، از همه چیز و همه جا، حرفی هم درباره ی احساس گذشته اش می زد. کاش ایران خانوم به روش می آورد می دانسته توی دل هانیه چه خبر است...
نگفتنش یعنی فراموش کرده یا مثل همان سی سال پیش، صلاح نمی بیند به زبان بیاورد؟!
در ِ پارکینگ که باز می شود، مهربان با صورتی همه خنده، از روی صندلی بلند می شود.
- اومدن... حاج خانوما و حاج آقاها اومدن!
حلج آقا!... امیرعلی حاج آقا شده؟!
romangram.com | @romangram_com