#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_482

ثقفی خشک و آمرانه می گوید: نیازی نیست... آدرسشو یادداشت کنید، خودمون می ریم.

وکیل با چشم و ابرو می پرسد " چه خبر شده؟!"

پلک روی هم می گذارد که "صبر کن".

روی برگه، سریع آدرس خانه ی مهربان را می نویسد.

مرد ِ همراه ِ ثقفی، به کاغذ نگاه می اندازد و پوزخند می زند.

- این که انگلیسیه!

وکیل می گوید: من وکیل آقای راد و نمایندگی دفتر تهران ِ کمپانیشون هستم... اگر مشکلی هست، در خدمتم.

ثقفی سری با بی اعتنایی براش تکان می دهد و به امیرعلی می گوید: آدرسو بگید، یادداشت می کنم.

همین که از اتاق خارج می شوند، وکیل می پرسد: چی شده آقای راد؟!

امیرعلی در حال گرفتن شماره ی عطا می گوید: پدرم دیروز اومده... از فرودگاه دستگیرش کردن... دلیلشم هنوز نمی دونیم... برای همین خواستم بیای.

***

امیرعطا و دخترها رفته اند فرودگاه، استقبال مسافرها.

هانیه مانده پیش مهربان. خانه را بچه ها از صبح آب و جارو کرده اند. امیرعطا، پارچه نوشتی جلوی در نصب کرده. از صورت مهربان، دلتنگی می بارد، و هانیه... هم نگران ِ وضعیت ِ نامعلوم ِ نامدار است، هم هیجان برگشت امیرعلی را دارد.

روز قبل، اول دو نفر آمده اند، در حیاط، ازش سوالاتی پرسیده اند و رفته اند... بعد از ظهر هم امیرعلی زنگ زده و خبر تماس نامدار را داده.

romangram.com | @romangram_com