#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_481
منشی ست. وکیل دفتر بالاخره آمده.
- وکیلم اومده... می خوام ادامه ی سوالها یا از ایشون باشه یا حضور داشته باشن.
ثقفی کوتاه می خندد.
- فکر کردید اینجا هم امریکاست؟!
کم کم دارد خونسردیش را از دست می دهد.
- اصلا! متوجه فرق بین ایران و امریکا هستم... ولی فکر نمی کنم قانون این کشور، اجازه ی حضور وکیل رو ازم بگیره.
وکیل که وارد می شود،ثقفی و همکارش می ایستند.
- مادرتون الان کجا هستن؟
اخم می کند.
- با مادرم چکار دارید؟!
- باید به چند تا سوال، جواب بدن... به روشن شدن وضعیت پدرتون کمک می کنه.
- می برمتون پیشش.
می خواهد خودش هم وقت سوال و جواب کردن از هانیه، کنارش باشد.
romangram.com | @romangram_com