#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_477
تنها چیزی که می خواهد، یک لیوان قهوه ی امریکن است و یک نخ سیگار.
قهوه و سیگار به نیمه رسیده که منشی، با ظاهری متفاوت از چند دقیقه قبل، وارد می شود.
شال ِ روی سرش را جلو کشیده و آستینهای همیشه بالا زده اش را تا مچ پایین آورده.
- جناب راد...
صداش را پایین تر می برد.
- دو تا آقا می خوان شما رو ببینن.
جرعه ای از قهوه می خورد.
- کی؟ وکیلم هم اومده؟
منشی ابروهاش را به نشانه ی نه، بالا می اندازد.
- به نظرم مامور باشن.
استفهام آمیز، اخم می کند.
- مامور؟!
منشی سر تکان می دهد.
romangram.com | @romangram_com