#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_476

مهربان می گوید "الهی شکر" و هانیه می پرسد: چی گفت؟

دستی میان موهاش می کشد تا مرتبشان کند.

- گفت براش وکیل بگیرم

- برای چی بازداشتش کردن؟

- نمی دونم مامان... خودشم خبر نداشت. گفت دوباره تماس می گیره.

بلند می شود.

- من باید برم سراغ وکیل آفیس، ببینم چیکار باید بکنیم.

- منو بی خبر نذار...

مهربان می گوید: عطا یه سر رفت شرکتشون... بهش زنگ بزن همراهت بیاد.

گوشی هانیه را به طرفش می گیرد، خم می شود روی موهاش را می ب*و*سد.

- اوکی... اگر باهات تماس گرفت، بهم خبر بده.

دلش می خواهد قبل از ترک خانه، نازنین را ببیند ولی باید زودتر برود.

مقصد اولش آپارتمان است. دوش می گیرد و لباس عوض می کند. بعد به سمت دفتر می راند.

با وکیلش تماس گرفته که به دفتر بیاید.

romangram.com | @romangram_com