#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_475
نفس راحتی می کشد. انقدر به خود نامدار و موقعیتش فکر کرده که اصلا دقت نمی کند سالهاست "پسرم" خطاب نشده.
- نامدار... از دیروز منتظر تماستون هستیم.
- اجازه ی تلفن زدن نداشتم.
- شما کجایید؟ بهمون گفتن خودتون باهامون تماس می گیرید.
- حالم خوبه... امیرعلی.. یه وکیل برام بگیر... با این سیستم آشنا نیستم ولی قطعا وکیل می تونه کمک کنه.
- اوکی... ولی کجایید؟ برای چی گرفتنتون؟!
- هنوز درست نمی دونم چه خبر شده... بهم اجازه دادن تماس بگیرم و بگم حالم خوبه... حتما یه وکیل خوب برام پیدا کن؛ من دوباره زنگ می زنم.
امیرعلی گیج شده.
- اوکی... ولی وکیل هم درباره ی مشکلتون اطلاعات می خواد.
- امیرعلی! مراقب همه چیز باش... تماس می گیرم... خدانگهدار.
- کجا بود؟!
برمی گردد، به چشمهای نگران هانیه و بعد مهربان نگاه می کند.
- نگفت... ولی حالش خوب بود.
romangram.com | @romangram_com