#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_474

شده بود یعقوب... و مانده بود با پیراهن ِ یوسفش...

چنگ زد به لباسها و ساک. دستهاش حلقه شد دورحجم زنده ای که بوی آشنا داشت. مثل وقتی که برای اولین بار، پسرش را پیچیده میان ملافه، به آ*غ*و*ش کشیده بود.

درد پیچید در سینه اش. نفسش با بوی امیرعلی، ماند توی ریه هاش.

دستهاش بی حس شد و پلکهاش سنگین.

***

تهران/ پاییز1391

با لرزش موبایلش، از خواب می پرد.

شب، درست نتوانسته بود بخوابد. به اتاق مهمان که عطا نشانش داده بود هم نرفته بود.

روی کاناپه دراز کشیده بود و به نامدار فکر کرده بود که کجاست؟ در چه حال است؟... و نازنین... که چند متر بالاتر، خوابیده.

راضی از این نزدیکی و در رویای نزدیکی ِ بیشتر...

هنوز مغزش کامل بیدار نشده. شماره را نمی شناسد.

تازه یادش می آید منتظر شماره ای ناشناس است و تماس از طرف نامدار.

- الو؟

- الو... امیرعلی... پسرم...

romangram.com | @romangram_com