#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_473
بی رمق نشست کنار ساکی که انگار زنده بود؛ نبض داشت.
هانیه نمی خواست باور کند؛ نه شهادت را، نه اسارت را... می خواست به عشقش فکر کند. به دردی که در وجودش نشسته بود. ولی سکوت ِ ایران خانوم، اشکهای بی صداش که همه ی صورتش را خیس کرده بود، لرزش بند بند ِ انگشتهاش، هم او را، هم سیما را، وا میداشت بیش از هر حسی، به درد ِ مادرانه ی او دل بدهند.
دست برد، زیپ ساک را کشید.
زیپ ساک را کشیده بود و گرفته گفته بود: ارواح خاک آقات منو بی خبر نذاری علی جان؟
امیرعلی، روی سرش را ب*و*سیده بود.
- چشم عزیز... چشم... شمام ارواح خاک آقاجون، بیتابی نکن... باید برگردم تا دلم آروم بگیره عزیز.
لباسهاش، مثل همیشه مرتب، روی هم چیده شده بود.
دست کشید روی لباسها. اشتباه نمی کرد. لباسها زنده بودند... ولی خودش چه؟!
از تصور جسم بی جان پسرش، میان خاک و خون، سینه اش آتش گرفت. دستهاش مشت شد روی لباسها. خونش شد مذاب داغ که همه ی تنش را گرفت.
ناله کرد " آخ خدا..." سرش خم شد روی دهان ِ باز ِ ساک. صورتش چسبید به لباسها.
بوی تن پسرش را می دادند.
هق هق و اعتراض و دردش گم شد میان لباسهایی که عطر تن ِ گم کرده اش را داشتند هنوز.
ضجه شد. " کجا پیدات کنم امیرعلی؟ سراغتو از کی بگیرم مادر؟!"
romangram.com | @romangram_com