#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_472
نوزاد عالیه داشت گریه می کرد.
"همین؟! خدایا همین؟!"
آمده بودند، ساک ِ پسرش را آورده بودند، گفته بودند نه مُرده و نه زنده است؟! نه هست و نه نیست؟!
اگر زنده است، کجاست؟ کجاست که از حالش خبر ندارد؟ که نمی تواند دوباره میان سینه اش بگیردش؟
اگر شهید شده، کجاست؟
جانش را که برای وطنش داده، این حق ِ مادرش نیست که جسمش را بخواهد؟! که حداقل تن ِ بی جانش را میان سینه بگیرد، برای چشمهای بسته اش لالایی بخواند؟
که بر پیشانی ِ این بار سردش، مثل همیشه با غرور ب*و*سه بزند؟!
حس کرد نه فقط قلبش، که همه ی تار و پود و خون و جانش، جگرگوشه اش را می خواهد.
حس کرد از این بی عدالتی، از این دوری، برزخ، بند بند ِ وجودش می سوزد.
بیست سال قبل هم این حس را تجربه کرده بود. وقتی در حرم امام رضا، امیرعلی گم شده بود.
بیست سال قبل هم مثل حالا، انگار پاره ای از تنش را کنده بودند. پاره ای از تنش که نمی دانست کجاش از این کنده شدن می سوزد. قلبش؟ استخوانش؟ رگهاش؟!
زود پیدا شده بود. برزخ فقط یک ساعت بود. همه ی حرص و درد ِ یک ساعته را کرده بود یک ضربه، که به شانه ی امیرعلی ِ سه ساله زده بود. و زودتر از او، بغضش شکسته بود. نشسته بود، ب*غ*لش کرده بود و امیرعلی، شده بود آبی بر آتش ِ وجودش.
ولی حالا چه؟! حرص و درد را کجا خالی می کرد؟ کدام آب، آتش دلش را فرو می نشاند؟! این ساک؟!!
نگاهش سر خورد روی ساک، که با خودکار آبی، روش نوشته شده بود "امیرعلی صداقت... لشکر نود و دو زرهی"
romangram.com | @romangram_com