#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_471


- برادرای سپاه دارن همه ی تلاششونو می کنن تا تکلیف همه ی زرمنده ها مشخص بشه... ما هم پیگیر هستیم... علی ای حال، یا از معراج به ما خبر میدن، یا صلیب سرخ... مزاحمتون شدیم هم خبر بدیم، هم... وسایل ایشون رو بیاریم.

مرد جوان ِ ساکت، بی حرف، ساک خاکی ِ آشنای امیرعلی را روی پله، نزدیک ایران خانوم گذاشت.

انقدر از دیدن و حرفهای آن دو مرد شوکه شده بودند، که تا آن لحظه، هیچ کدام به ساک امیرعلی در دست مرد جوان توجهی نکرده بودند.

ایران خانوم با دید ساک، خشک شد. لرزید. دستش و چادر، جلوی دهانش رفت.

مرد میانسال داشت می گفت: توکلتون به خدا باشه حاج خانوم... ان ا... مع الصابرین... ما شرایطتونو درک می کنیم و داریم همه ی سعیمونو می کنیم تا هرچه زودتر، تکلیف همه ی رزمنده ها مشخص بشه... امثال پسر شما توی این عملیات زیادن... اونا هم خانواده هاشون چشم به راه ِ خبر عزیزاشون هستن... هر خبری بشه از طریق تعاونی بهتون اطلاع میدیم...

اما ایران خانوم چیزی نمی شنید. خیره به ساک ِ امیرعلی، یاد لحظه ای افتاده بود که برای آخرین بار، دست بالا برده بود و او را در آ*غ*و*ش کشیده بود.

یاد گرمای سینه ی امیرعلی افتاده بود وقتی مادرش را با دست سالمش به خودش چسبانده بود.

یاد نگاههای ناآرام پسرش، وقتی بی اختیار چرخیده بود سمت اتاق سیما.

سیما همراه دو مرد تا کنار در رفت. داشت همه ی تلاشش را می کرد جلوی ایران خانوم بغضش نشکند.

هانیه هم به ساک امیرعلی نگاه می کرد... حقیقت نداشت... امیرعلی... شهادت... اسارت... مشتی، قلبش را می فشرد؛ چنان می فشرد که انگار خون به دست و پاهاش نمی رسید.

دو دست ِ ایران خانوم، از زیر چادر، به دو طرفش آویزان شد.

نگاهش از ساک، رفت بالاتر، به دری که سیما داشت پشت سر مردهای غریبه می بست.

و بالاتر... به آسمان آفتابی و بدون ابر ِ اردیبهشت.


romangram.com | @romangram_com