#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_470

مرد میانسال سرش را کمی گرداند.

- خواهرم... عرض کردم که... عملیات وسیعی بوده... هنوز دارن برای شناسایی و برگردوندن شهدا تلاش می کنن... خیلی ها هنوز شناسایی نشدن... برادرا هم اهواز، هم تهران دارن شبانه روزی تلاش می کنن...

صدای ایران خانوم به زحمت بالا آمد.

- امیرعلیم... شهید شده؟!

و حس کرد جانش هم با سوالش بالا آمد.

مرد میانسال به سنگفرش نگاه کرد.

- هنوز نمی دونیم... چیزی که برامون مسجل شده، اینه که جزء مجروها و زخمی ها نبوده که به عقب منتقل شدن.

- پس... شهید شده؟!

سخت بود... پرسیدنش هم سخت بود. مثل جان کندن.

مرد میانسال باز به ریشها دست کشید.

- برامون قطعی نیست... احتمال شهادت و اسارتش پنجاه پنجاهه... تعداد زیادی از نیروها اسیر شدن.

سیما، یک قدم به طرف ایران خانوم رفت که همانطور بی حرکت به زمین چسبیده بود.

- پس ... ما... چطور باید وضعیتشو بفهمیم؟!

قرچ قرچ ِ دانه های درشت تسبیح مرد ، هانیه را عصبی کرده بود.

romangram.com | @romangram_com