#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_469


- سلام علیکم حاج خانوم... من مرتضوی هستم... از تعاونی سپاه اومدم.

ایران خانوم، فقط سر تکان داد و دستش، با چادر، زیر گلو مشت شد.

- زیاد مزاحمتون نمیشیم... حقیقت...

ایران خانوم، با صدایی لرزان زمزمه کرد: پسرم کجاس؟!

مرد میانسال، دوباره دست کشید به ریشهاش.

- نمی دونم خبردار شدین یا نه... یه عملیات وسیع، توی جبهه ی جنوب انجام شد...

می دانستند... همه شان می دانستند. عملیات فتح المبین... هم از رادیو و تلویزیون دیده و شنیده بودند، هم دو روز قبل، فهمیده بودند حسین ِ سید احمد، در همان عملیات شهید شده... در دشت ِ عباس.

- بحمدا... اونطور که برنامه ریزی شده بود، پیش رفته... ولی خب... خیلی از نیروهای ما، از بین رفتن... پسر شما جزء گروهای امداد هلال احمر بودن...

"بودن؟!" این بودن، در سر ِ هانیه تکرار می شد... حس کرد دنیا زیر و رو می شود. دست گرفت به پله ها تا تعادلش را حفظ کند.

- توی فاز ِ دوم عملیات، برای رسیدگی به مجروحین اعزام شدن خط مقدم...

چشمهای ایران خانوم، مات زده خیره بود به دهان مرد. مشتش زیر گلو، بی جان تر می شد و قلبش می سوخت.

- فعلا توی تجسس های بعد از عملیات، خبری ازشون نداریم.

سیما آرام پرسید: یعنی چی؟! گم شده؟!


romangram.com | @romangram_com