#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_468

سیما با وحشت پرسید. مرد میانسال به جای جواب، گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟

سیما من من کرد.

- من... همسایه شون هستم... الان... فقط مادرش... خونه س...

و دوباره سوالش را تکرار کرد.

- ازش خبری شده؟!

هانیه، پرده را در مشت فشرد و احمقانه در دل دعا کرد فقط آمده باشند خبر سلامتی اش را بدهند... نه... حداقل آمده باشند بگویند مثل دفعه ی قبل، تیر خورده ولی چیزیش نشده.

یادش آمد وقتی فهمیده بود امیرعلی تیر خورده، چقدر ترسیده بود. حالا اما... حال و روزی داشت که آرزو می کرد این مردهای ناشناس، با لباسهای خاکی و چفیه، آمده باشند بگویند امیرعلی زنده است. همین!

سیما پرده را کنار زد و عقب کشید.

- بفرمایید... مادرش همینجاس.

نفهمیده بود مرد چه گفته که مادرش تعارفشان کرده.

ایران خانوم، کنار پله ها ایستاده بود و نگران، به در نگاه می کرد.

مردها "یا ا..." گفتند و سر به زیر، وارد شدند.

همدم، پرده ی اتاق عالیه را کنار زده بود و به حیاط نگاه می کرد.

مرد میانسال، جلوتر به طرف ایران خانوم رفت.

romangram.com | @romangram_com