#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_467
صدای سیما آمد.
- کیه هانیه؟!
گذرا به پشت سرش نگاه انداخت و به مردها گفت: بله...
- بزرگترتون هستن؟!
بی مفهوم، سری تکان داد و عقب رفت.
- بفرمایید داخل.
نمیدانست این دو مرد که هستند و چه می خواهند. فقط میدانست به امیرعلی مربوط می شود. لباس هر دو، خاکی رنگ بود. مرد جوان، چفیه ای دور گردنش انداخته بود و همچنان سرش را بالا نمی گرفت.
مرد میانسال گفت: زیاد مزاحمتون نمیشیم...
سیما پرده را کنار زد. با دیدن ِ مردها، چادرش را دور صورتش محکم تر کرد و گفت: بفرمایید؟!
مرد میانسال دستی به ریشهای جو گندمی انبوهش کشید.
- با خانواده ی امیرعلی صداقت کار داشتیم خواهرم.
اخمهای سیما در هم رفت. پاهای هانیه لرزید.
- خبری شده؟!
romangram.com | @romangram_com