#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_466
بی حوصله داشت کتابهاش را مرتب می کرد و برای رفتن به مدرسه آماده میشد که در زدند.
سیما طبق معمول در اتاق ایران خانوم بود.
ایران خانومی که انگار قصد کرده بود با همان نگرانی و بی خبری، خودش را از بین ببرد.
عالیه زایمان کرده بود. دخترش هفت ماهه دنیا آمده بود. صبح، همراه آقا صابر و دختر کوچک ِ قنداق پیچش به خانه برگشته بود و همدم، در اتاقشان کمکش می کرد. کسی را تهران نداشتند تا ازش پرستاری کند.
صدای در زدن که آمد، مثل همه ی آن یک ماه،دلش لرزید... مثل همه ی آن یکماه، که نه... آن یکماه، چشم انتظار تلفنش بود ولی دو روز بود - از آن خواب لعنتی به بعد - وحشت داشت کسی که پشت در است، همان نباشد که می خواهد.
دوباره که صدای ضربه زدن به در، در حیاط پیچید، به ایوان دوید.
همزمان، سیما و ایران خانوم هم از در ِ روبرو بیرون آمدند. هر سه به هم نگاه کردند ولی تکان نخوردند.
به چشمهای نگران و درمانده ی ایران خانوم خیره ماند و فکر کرد "کاش امیررضا خونه بود."
صدای در، باعث شد چشمهای هر سه، آن طرف برگردد. سیما با سر اشاره کرد برود در را باز کند.
پرده را کنار زد و زبانه ی چفت را کشید.
دو مرد، یکی جوانتر و یکی میان سال، پشت در بودند. مرد ِ جوانتر، با دیدن هانیه، سر به زیر انداخت و هر دو سلام کردند.
نگاه هانیه بین هر دو رفت و برگشت.
- سلام...
مرد میانسال پرسید: منزل آقای صداقت همینجاس دخترم؟
romangram.com | @romangram_com