#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_465
صدای "نه" ی امیررضا قاطی شده بود با صدای در زدن.
منتظر نشده بود کسی در را باز کند یا ایران خانوم، سوال دیگری بپرسد.
یک ماه بود او هم مثل مادرش نگران بود از بی خبری. اوس داوود همیشه می گفت " بی خبری، خوش خبریه."
دلش می خواست اگر این بی خبری، خوش خبری ست، در همین بی خبری بماند. ولی آن روز... انگار پایان این بی خبری ِ یکماهه بود.
جلال گفته بود : عملیات بزرگی بود... یک هفته، دشت عباس خاک و خون بود... انقدر مجروح و شهید داشتیم، نیروهای هلال احمر و امداد هم کشیده بودن جلو... هنوز تعداد شهیدا و زخمی ها دقیق معلوم نشده... چند روز دیگه صبر کن، ایشالا خبری میشه.
میدانست مثل دفعه ی قبل، امیرعلی جزء اولین امدادگرهای داوطلب است که جلو می رود. دفعه ی قبل هم برای کمک رفته بود که تیر خورده بود. همین، او را بیشتر می ترساند.
سریع رفته بود بیرون. می خواست با یکی دو نفر از بچه های پایگاه برود تعاونی سپاه، مگر اسمی، خبری از امیرعلی داشته باشند.
آن شب، همه چیز دست به دست ِ هم داده بود تا یک شب ِ سنگین و نفس گیر، بچسبد به زمان و کش بیاید.
گریه ها و بی قراری های ایران خانوم که امید ِ یکماهه اش را از دست داده بود؛ شهادت ِ حسین، حمله ی هوایی ِ طولانی، رعد و برقهای وحشتناکی که فقط صدا داشت و نور، بدون ِ قطره ای باران... و نیمه شب، فریادهای درد ِ عالیه.
سیما رفته بود اتاق ایران خانوم.
هانیه تا صبح، روی سجاده نشست؛ نماز خواند و دعا کرد. به خدا التماس کرد... گلایه کرد. هیچ چیز از خدا نخواسته بود الا سلامت و برگشت ِ امیرعلی... پشیمان شد از گلایه... دوباره التماس کرد... ذکر گفت... و همانجا، روی سجاده خوابش برد.
***
فکر می کرد بدترین شب عمرش، آن شب بود؛ ولی دو روز بعد، تازه فاجعه ی واقعی روی روزگارش آوار شد.
romangram.com | @romangram_com