#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_464
بعد از یک ساعت، برگشته بود. همه، امیدوار بودند با برگشتنش، کمی از سنگینی ِ هوای خانه کم شود.
نشسته بود لب حوض، دست و صورتش را شسته بود.
ایران خانوم بی طاقت به ایوان رفته بود.
- رضا جان؟ چی شد؟!
امیررضا دوباره به صورتش یک مشت آب زده بود.
- هیچی...
ایران خانوم اخم کرده بود.
- هیچی؟! ... خبر گرفتی؟!
امیررضا ایستاده بود.
- عزیز... انقدر بیتابی نکن... هیچی نشده... رفتم پرسیدم؛ اسمش توی لیست نبود.
ایران خانوم با همان اخم پرسیده بود: توی لیست ِ چی؟!
امیررضا زمزمه کرده بود: لیست شهدا...
هانیه، نفس راحتی کشیده بود. ایران خانوم چشمهاش را روی هم فشرده بود.
- الهی شکر... جلال نگفت برادرتو دیده یا نه؟!
romangram.com | @romangram_com