#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_463


این سرما کِی می خواست تمام شود؟!

- یا ارحم الرحمین...

ایران خانوم، انقدر گریه و بیتابی کرده بود، امیررضا کلافه شده بود و بیرون زده بود.

کسی حوصله ی پخش کردن ِ آش نذری را نداشت. با دیگش برده بودند مسجد تا همانجا پخش کنند، بعد همه رفته بودند خانه ی سید احمد.

شلوغ بود. همسایه ها جمع شده بودند. مادر ِ حسین، تکیه داده به پشتی، نه سیاه پوشیده بود، نه دیگر اشک می ریخت. فقط مات و مبهوت، به قاب عکس پسرش دست می کشید و زمزمه می کرد.

چند تا از جوانهای محل، داشتند جلوی مسجد، حجله برپا می کردند. صدای قرآن در خانه پیچیده بود. دو زن ِ جوان، سینی ِ چای را می گرداندند. صدای گریه و شیون کسی بلند نمی شد.

هانیه از سنگینی ِ فضا، نفس تنگی گرفته بود. ایران خانوم و سیما، بی صدا گریه می کردند. چشمهای ایران خانوم، از نگرانی دو دو می زد. خجالت می کشید بیش از همان یک سوال که دم در از سید احمد پرسیده بود، چیزی بپرسد.

سید احمد گفته بود جلال ِ آقا رحمت از پایگاه آمده، خبر آورده. گفته بود حرفی از امیرعلی نزده.

راه نفس ِ ایران خانوم باز شده بود ولی دلش بیقرار بود.

کسی به امیررضا خبر داده بود؛ آمده بود دنبال مادرش.

همگی به طرف خانه رفته بودند.

ایران خانوم، بیتاب گفته بود: رضا... برو پایگاه، یه خبری از برادرت بگیر.

امیررضا، غرق فکر، راهش را کج کرده بود سمت پایگاه ِ بسیج.


romangram.com | @romangram_com